کشف کردن

مطالعه ۲۶

رستگاری: خیانت به عیسی و دستگیری و محاکمه ی او

يوحنا ۱۸:۱-۴۰, ۱۹:۱-۱۶

مرحله اول: داستان را بخوانید

عبارات زیر را بخوانید و یا به آنها گوش دهید

x1.0

18:1پس از پايان دعا، عيسی با شاگردانش به يک باغ زيتون واقع در آن سوس درهٔ «قدرون» رفت. 2يهودای خائن نيز آن محل را می‌شناخت، زيرا عيسی و شاگردانش بارها در آنجا گرد آمده بودند.

3پس يهودا به همراه سربازان و محافظين مخصوص خانهٔ خدا كه كاهنان اعظم و فريسيان در اختيارش گذاشته بودند، با اسلحه و مشعلها و چراغها وارد باغ شدند.

4عيسی با اينكه می‌دانست چه سرنوشتی در انتظار اوست، جلو رفت و از ايشان پرسيد: «چه كسی را می‌خواهيد؟»

5جواب دادند: «عيسای ناصری!»

عيسی فرمود: «من خودم هستم!» وقتی عيسی اين را می‌گفت يهودا نيز آنجا ايستاده بود. 6به محض اينكه گفت من خودم هستم، همه عقب‌عقب رفتند و بر زمين افتادند.

7عيسی باز از ايشان پرسيد: «چه كسی را می‌خواهيد؟»

باز جواب دادند: «عيسای ناصری را.»

8فرمود: «من كه گفتم خودم هستم. اگر مرا می‌خواهيد، بگذاريد اينها بروند.» 9او اين كار را كرد تا مطابق دعای آن شب خود عمل كرده باشد كه فرمود: «تمام كسانی را كه به من سپردی حفظ كردم به طوری كه هيچيک از دست نرفت.»

10در همين وقت، شمعون پطرس شمشير خود را كشيد و گوش راست «ملوک» خدمتكار كاهن اعظم را بريد. 11عيسی به پطرس فرمود: «شمشيرت را غلاف كن. آيا جامی را كه پدرم به من داده است، نبايد بنوشم؟»

12آنگاه سربازان و فرماندهان و محافظين مخصوص، عيسی را گرفتند و دستهای او را بستند، 13و او را نخست نزد «حنا»، پدر زن «قيافا» كه كاهن اعظم آن سال بود، بردند. 14قيافا همان است كه به سران قوم يهود گفت: «بهتر است اين يک نفر فدای همه شود.»

15شمعون پطرس و يک شاگرد ديگر نيز دنبال عيسی رفتند. آن شاگرد با كاهن اعظم آشنا بود، پس توانست دنبال عيسی داخل خانهٔ كاهن اعظم شود. 16ولی پطرس پشت در ماند، تا اينكه آن شاگرد ديگر آمد و با كنيزی كه دربان آنجا بود، گفتگو كرد و پطرس را با خود به داخل خانه برد. 17آن كنيز از پطرس پرسيد: «آيا تو از شاگردان عيسی هستی؟» جواب داد: «نه، نيستم.»

18بيرون، هوا سرد بود. پس خدمتكاران و مأموران، آتشی درست كردند و دور آن جمع شدند. پطرس نيز به ميان ايشان رفت تا خود را گرم كند.

19در داخل، كاهن اعظم، از عيسی دربارهٔ شاگردان و تعاليم او سؤالاتی كرد. 20عيسی جواب داد: «همه می‌دانند كه من چه تعليمی می‌دهم. آشكارا در عبادتگاه‌ها و خانهٔ خدا موعظه كرده‌ام؛ تمام سران قوم سخنان مرا شنيده‌اند و به كسی مخفيانه چيزی نگفته‌ام. 21چرا اين سؤال را از من می‌كنی؟ از كسانی بپرس كه سخنانم را شنيده‌اند. عده‌ای از ايشان اينجا حاضرند و می‌دانند من چه گفته‌ام.»

22وقتی اين را گفت، يكی از سربازان كه آنجا ايستاده بود، به عيسی سيلی زد و گفت: «به كاهن اعظم اينطور جواب می‌دهی؟»

23عيسی جواب داد: «اگر سخنی ناراست گفته‌ام، آن را ثابت كن. ولی اگر سخنم راست است، چرا سيلی می‌زنی؟»

24سپس «حنا» عيسی را دست بسته، نزد «قيافا» فرستاد كه او نيز كاهن اعظم بود.

25در حالی كه شمعون پطرس در كنار آتش ايستاده بود و خود را گرم می‌كرد، يک نفر ديگر از او پرسيد: «تو از شاگردان او نيستی؟»

جواب داد: «البته كه نيستم.»

26يكی از خدمتكاران كاهن اعظم كه از خويشان كسی بود كه پطرس گوشش را بريده بود، گفت: «مگر من خودم تو را در باغ با عيسی نديدم؟»

27باز پطرس حاشا كرد. همان لحظه خروس بانگ زد.

28نزديک صبح، بازجويی از عيسی تمام شد. پس قيافا او را به كاخ فرماندار رومی فرستاد. يهوديان برای اينكه نجس نشوند، داخل كاخ نشدند، چون اگر داخل می‌شدند ديگر نمی‌توانستند در مراسم «عيد پِسَح» و مراسم قربانی شركت كنند. 29پس فرماندار رومی كه نامش «پيلاطوس» بود، بيرون آمد و پرسيد: «اتهام اين شخص چيست؟ از دست او چه شكايت داريد؟»

30جواب دادند: «اگر مجرم نبود، دستگيرش نمی‌كرديم.» 31پيلاطوس گفت: «پس او را ببريد و مطابق قوانين مذهبی خودتان محاكمه كنيد.»

گفتند: «ما می‌خواهيم او بر صليب اعدام شود و لازم است كه دستور اين كار را شما بدهيد.»

32اين مطابق پيشگويی خود عيسی بود كه فرموده بود به چه ترتيبی بايد بميرد.

33پيلاطوس به داخل كاخ برگشت و دستور داد عيسی را نزد او بياورند. آنگاه از او پرسيد: «آيا تو پادشاه يهود هستی؟»

34عيسی پرسيد: «منظورت از ”پادشاه“ آن است كه شما رومی‌ها می‌گوييد يا پادشاهی كه يهوديان منتظر ظهورش هستند؟»

35پيلاطوس گفت: «مگر من يهودی هستم كه اين چيزها را از من می‌پرسی؟ قوم خودت و كاهنانشان تو را اينجا آورده‌اند. چه كرده‌ای؟»

36عيسی فرمود: «من يک پادشاه دنيوی نيستم. اگر بودم، پيروانم می‌جنگيدند تا در چنگ سران قوم يهود گرفتار نشوم. پادشاهی من متعلق به اين دنيا نيست.»

37پيلاطوس پرسيد: «به هر حال منظورت اين است كه تو پادشاهی؟»

عيسی فرمود: «بلی، من برای همين منظور متولد شده‌ام، و آمده‌ام تا حقيقت را به دنيا بياورم؛ و تمام كسانی كه حقيقت را دوست دارند از من پيروی می‌كنند.»

38پيلاطوس گفت: «حقيقت چيست؟»

سپس بيرون رفت و به مردم گفت: «او هيچ جرمی مرتكب نشده است؛ 39ولی رسم اينست كه در هر ”عيد پِسَح“ يک زندانی را برای شما آزاد كنم. اگر بخواهيد، حاضرم ”پادشاه يهود“ را آزاد كنم.»

40ولی مردم فرياد زدند: «نه، او را نمی‌خواهيم. باراباس را می‌خواهيم!» (باراباس راهزن بود.)

19:1آنگاه به دستور پيلاطوس عيسی را شلاق زدند 2سربازان از خار تاجی ساختند و بر سر او گذاشتند و يک لباس بلند شاهانهٔ ارغوانی رنگ به او پوشاندند؛ 3و او را مسخره كرده، می‌گفتند: «زنده باد پادشاه يهود!» و به او سيلی می‌زدند.

4پيلاطوس باز بيرون رفت و به يهوديان گفت: «اينک او را نزد شما می‌آورم؛ ولی بدانيد كه او بی‌تقصير است.»

5آنگاه عيسی با تاج خار و لباس بلند ارغوانی بيرون آمد. پيلاطوس به مردم گفت: «ببينيد، اين همان شخص است.»

6به محض اينكه چشم كاهنان اعظم و محافظين مخصوص خانهٔ خدا به عيسی افتاد، فرياد زدند: «اعدامش كن! بر صليب اعدامش كن!»

پيلاطوس گفت: «شما خودتان اعدامش كنيد. چون به نظر من بی‌تقصير است.»

7جواب دادند: «مطابق شريعت ما بايد كشته شود چون ادعا می‌كند كه پسر خداست.»

8وقتی پيلاطوس اين را شنيد بيشتر وحشت كرد. 9پس دوباره عيسی را به كاخ خود برد و از او پرسيد: «تو اهل كجايی!» ولی عيسی به او جواب نداد.

10پيلاطوس گفت: «چرا جواب نمی‌دهی؟ مگر نمی‌دانی من قدرت آن را دارم كه تو را آزاد كنم يا اعدام نمايم؟»

11عيسی فرمود: «اگر خدا اين قدرت را به تو نمی‌داد، با من هيچ كاری نمی‌توانستی بكنی. ولی گناه كسانی كه مرا پيش تو آوردند، سنگينتر از گناه توست.»

12پيلاطوس خيلی تلاش كرد تا عيسی را آزاد سازد، ولی سران يهود به او گفتند: «اين شخص ياغی است، چون ادعای پادشاهی می‌كند. پس اگر آزادش كنی، معلوم می‌شود مطيع امپراتور نيستی.»

13با شنيدن اين سخن، پيلاطوس عيسی را بيرون آورد و در محل سنگفرش، بر مسند قضاوت نشست. 14ظهر نزديک می‌شد و يک روز نيز بيشتر به عيد پِسَح نمانده بود.

پيلاطوس به يهوديان گفت: «اين هم پادشاهتان!»

15مردم فرياد زدند: «نابودش كن، نابودش كن! مصلوبش كن!»

پيلاطوس گفت: «می‌خواهيد پادشاهتان را اعدام كنم؟»

كاهنان اعظم فرياد زدند: «غير از امپراتور روم، پادشاه ديگری نداريم.»

16پس پيلاطوس عيسی را در اختيار ايشان گذاشت تا اعدام شود. سربازان او را گرفته، بردند،

مرحله دوم: داستان را بازگو کنید

چند لحظه وقت بگذارید تا داستان را به شیوه خودتان بازگو کنید.شاید بخواهید آنرا بلند گفته و یا بنویسید. اگر احساس کردید که آنرا خوب به یاد نمی آورید, دوباره آنرا خوانده و یا گوش دهید.

مرحله سوم: داستان را رمزگشایی کنید

وقتی احساس کردید که آشنایی کامل با داستان پیدا کرده اید, کمی وقت گذاشته و درمورد سوالات زیر فکر و یا بحث کنید.


Get it on Google Play
Download on the App Store

Get Discovery Bible Studies on your phone

Discover copyright ©2015-2026 discoverapp.org

Persian Contemporary Bible. Copyright © 1995‎, 2005, 2018 by Biblica‎, Inc.® ‎Used by permission of Biblica , Inc.® All rights reserved worldwide‎.
کتاب مقدس، ترجمۀ معاصر ۱۹۹۵‏، ۲۰۰۵، ۲۰۱۸ انتشارات بیبلیکا Biblica‎, Inc.‎®‎ با اجازۀ رسمی از انتشارات بیبلیکا Biblica‎, Inc.‎® ‎. حق چاپ در سراسر دنیا محفوظ است.